ینی آدم چه قد میتونه نترس باشه!!!واقعا
من که قلبم درد میگیره این عکسارو میبینمحالا شما هم اینا رو ببینین بد مسخرم کنین
ادامه مطلب ...
میگن : تنبلی مادر همه عادت های بد ماست !
ولی خب به هرحال مادره و احترامش واجبه !
یه بار اومدم خودمو واسه مامانم لوس کنم بهش گفتم مامان اگه من بمیرم چیکار میکنی؟
گفت مرگ بگیری مردشور برده …
الهی به تیر غیب گرفتار بشی…
سرت به سنگ لحد بخوره …
لال شی ایشالا آخه این چه حرفیه؟!
داشتم عزرائیلو میدیدم خداوکیلی…
البته این اتفاق برا من نیوفتاده ها
بخونینا با حالن
ادامه مطلب ...
دوباره سللللللللللللام
خوبین دوستام؟
چه خبرا؟
حوصلم سر رفته بود گفتم یه آپی بکنم به جایی که بر نمیخوره!!!مگه نه؟
در ضمن نظراتون راضی کننده نبوداااااااااااااااااااا!!!
میدونم نظر دادین ولی بیشتر باشه؟
راستی یه سوال شما دوس دارین اینجا درباره ی چی آپ کنم؟
حتما جواب بدیناا
بای بای
سلاملکم
دعوام نکنین دیگه خب همش قالب جدید میاد ......
بعدشم من عاشق تنوعم
این جور آدمیم من
در ضمن تند تند بهم سر بزنین دلم براتون تنگ نشه
نظر هم فراموش نشه اگه بشه .....
زیاد حرف زدم برین به کارتون برسین
زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم وارد خواروبار فروشی محله
شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت
شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.
جان لانک هاوس، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند
زن نیازمند، در حالی که اصرار میکرد گفت آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پول تان را می آورم
جان گفت نسیه نمی دهد
مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت
ببین خانم چه می خواهد، خرید این خانم با من
خواربار فروش با اکراه گفت: لازم نیست، خودم میدهم. لیست خریدت کو؟
لوئیز گفت: اینجاست
" لیست را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستی ببر."
لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی در آورد، و چیزی رویش
نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین
رفت
خواروبار فروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی ترازو کرد. کفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند
در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است
کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود:" ای خدای عزیزم، تو از نیاز من با خبری، خودت آن را بر آورده کن "
مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد
لوئیز خداحافظی کرد و رفت
فقط اوست که میداند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است .....